برای تو

سنگینی مهتاب،

روی پلک شب افتاد.

و طرحی از لبخند،

روی تنهایی کشید.

وقتی که باد،

عطر گیسوانت را،

به یاس های همسایه،

امانت داد.

/ 6 نظر / 5 بازدید
پانی

دست مهتاب بر روی پلکهایم سنگینی کرد...چشم که باز کردم آخرین ناله های شعله ی شمعی را دیدم که قبل از رفتنت بالای سرم روشن کرده بودی...حالا تنها من مانده بودم و جای خالی نگاه تو....

ماه

مثل هميشه دوست داشتني [لبخند] خوشحالم که هنوز هم مي نويسيد و البته باز هم 22 مين روز ماه!

نیکی بیگ پور

سلام! بازم نوشته هاتون منو خیلی احساساتی کرد! فوق العادن![لبخند]