عادت

از بلندای رویا، افتادم.

ساعت، لختی ایستاد.

صدای باد، به راه خود ادامه داد.

و داستان ورق خورد.

چه زود خو گرفته ای!

به فصلهای آخر،

به روزهای جدایی،

به قصه های ابتر.

بیا!

بهانه های مرا، رنگ کن.

درنگ کن، بمان.

حدیث بودن را، بخوان.

روایت کن.

به ناگزیری این عشق،

مثل ما،‌عادت کن.

/ 3 نظر / 5 بازدید
نازلی حقانی پرست

درود: از عادت ، چه ترسان ، چه گریزان! بهانه کم کن . بهانه می شود دلم . دچار اگر شوم ؟ آهو می شوم . تو صیادم بمان . ................ انگار دو تا داستان رو روایت کردی . همانقدر سپید که همانقدر ابری!

لیان

نادر جان .چقدر این شعرتو دوست داشتم.خیلی زیبا بود.

دلواپس

داستان ورق خورد....باد به راهش ادامه داد.... من موندم توی فصل اول کتاب و تو فصل؟..... ابترمون کردن