بی خیال

خسته،

در فنجان چای،

مضطرب، پرده ها را کنار می زنم.

خوش به حال آدمهایی

که درها را جا می گذارند

با پنجره ها می روند.

/ 13 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اطیلا

غاز وحشی..غاز وحشی.. در کدامین دوران آغاز کردی نخستین سفرت را.. «نمی دو نم از کیه» خوش به حالشون..

مهسا

خسته ام و نمی توانم بی خیال شوم.... خوش به حال آدمهایی که.......... که می روند.

طیبه تیموری

تا این چای برای نوشیدن پیش روی شماست، روزگار همین است ...همین برنگشتن ها

خوشمزه....

لیموی خوشمزه نه از در بزرگ نه از پنجره بلند از سقف افتاد توی فنجان و... شالاپ قطره ها فرصت جاودانه شدن در هوا روی گیتار و من ازآغوش نارنجی و گرم تا قطره های سبز چای تو سبزها و خنده ها چقدر رنگ آفریدیم آه جرالد نگاهت پشت قطره ها بیست درجه زیباتر شد خسته اما خیس که باشی دوباره مات می شوم جرالد .................. این را کنار یک رودسرودیم برای تو که دوستت داریم مری و ولادیمیر

پریسا

خوش به حال شما که پنجره هم دارید و می توانید آدمهای خسته را نگاه کنید! ما که بی پنجره ایم کجا برویم؟ سلام! خوشحالم که اینجا رو پیدا کردم. خیلی خوشحالم!

رضا کاظمی

[لبخند] نیستین؟ سه سطر آخر رو دوست تر داشتم / دارم...

حسنا

اینا همون آدمایی ان که با صدای بلند خندیدن رو بلدن ، رو چمن غلت زدن رو دوست دارن و واسه عاشقی بهونه شون چشم های زیبا نیست