سفر

با تو هستم!

که پشت شیشه،

روی صندلی نشسته ای، سوت می زنی.

اولین مسافر کدام قطار باشم،

که آخرین نفر،

در دورترین ایستگاه، پیاده شوم.

و تنهایی ام را بردارم،

جایی،

کنار سینه بندی بی تاب،

پهن کنم.

تاب بخورد.

/ 9 نظر / 13 بازدید
رها

[لبخند]

آیلین

کرمانشاه یه بازار سنتی داره که توش یه عالمه سینه بند رنگی رنگی آویزون کردن روی بند و فروشنده ش داد میزنه و میگه : آآآی بیا حرراجه سینه بند....[نیشخند]

آیلین

تو را من چشم در راهم .... [گل]

رضا کاظمی

خوندم. و سپاس

مهسا

سفر... دوری... دورترین ایستگاه... تنهایی... همون چیزایی که امروز باهاش درگیرم.... و بدتر از همه دلتنگی...

حوای تو

دور شدن را از کدام قطار بی برگشت یاد گرفتی وقتی همیشه روی سکوی خانه بازی می کردیم و تا خط ریل ها یک دنیا فاصله بود ...؟!!

دلواپس

وقتی اون ایستگاه رو برای رسیدن به اون داری ترک می کنی یه دیگری ای هم هست که تو ایستگاه زمزمه می کنه: قطار می رود ، تو می روی ، تمام ایستگاه می رود کاش می شد کمی هم واپس نگر باشی نادر